تحليلى از نوشته­ هاى متأخر ماركس ماركس و جوامعِ پيشا سرمايه­ دارى ! كوين بى. اندرسون – ترجمه: على معظمى

نوشته­هاى دهه ۱۸۵۰ ماركس درباره جوامع غير غربى به ويژه نوشته­هايش درباره هندوستان بسيار بيش­تر از نوشته­هاى متأخر او در ۱۸۷۲ در همين زمينه شناخته شده­اند. اين نوشته­هاى متأخر كه برخى از آن­ها هنوز منتشر نشده­اند، اين معنى را تائيد مى­كنند كه ماركس از ديدگاه تك محورى و اغلب اروپا محور خود كه اغلب مورد اشاره منتقدان آثارش است، دست كشيده بود. متاسفانه برخى از اين آثار هنوز منتشر نشده­اند، اگرچه طرح­هايى براى انتشار آن­ها در قالب بخش جديدى از مجموعه آثار ماركس- انگلس (MEGA2) در دست هست.

  1. I.تكمحورى گرايى، اروپامحورى و ماوراء: نوشته­هاى ۱۸48-۱۸59 درباره چين، هند و روسيه با وجود اين­كه دغدغه اصلى ماركس سرمايه ­دارى غربى بود، در دو دوره نوشته­هاى فراوانى درباره جوامع غير غربى و  پيشا- سرمايه­دارى به جا گذاشت. اين دو دوره مجزا از هم هر دو در زمان­هايى واقع شدند كه جنبش كارگرى اروپا به سكون گراييد. به فاصله كوتاهى پيش از نخستين دور اين رخوت­ها،۱۸۵۹ – ۱۸۵۳، ماركس به لندن مركز بين­المللى يك امپراتورى جهانى نقل مكان كرده بود. ماركس در كتابخانه موزه بريتانيا مطالعه وسيعى را درباره هند، چين، امپراتورى عثمانى، و روسيه آغاز كرد. ماركس در يادداشت­هاى تحليلى خود براى نشريه نيويورك تريبون هزاران صفحه درباره اين جوامع نوشت. اين يادداشت­ها را اغلب اروپا محور خوانده­اند. اشلومو آوينرى در مقدمه خود بر مشهورترين مجموعه از اين يادداشت­ها نوشت: “لحن كلى ماركس درباره جهان غير اروپايى در مانيفست كمونيست (۱۸۴۸) شكل گرفته است.” (۱۹۶۸،۱). ماركس در قطعه موجزى درباره استعمار در مانيفست (۱۸۴۸) با سبكى مدرنيستى از عقب­ماندگى آسيا و پيشرفته بودن سرمايه­دارى غربى سخن گفته است: “بورژوازى با رشد سريع همه ابزار توليد، با تجهيز گسترده ابزار ارتباطى، همه، حتى وحشى­ترين ملل را به سوى تمدن مى­كشاند. قيمت ارزان كالاهاى بورژوازى توپخانه سنگين آن است كه با آن ديوار چين را فرو مى­ريزد، توپخانه­اى كه با آن وحشى­هاى كله شق متنفر از خارجى­ها را وادار به تسليم مى­كند. بورژوازى همه ملل را مجبور مى­كند تا از بيم انقراض شيوه توليد بورژوازى را بپذيرند؛ بورژوازى اين ملت­ها را مجبور مى­كند تا مغز استخوان آن چيزى را كه تمدن مى­نامد بپذيرند و خود نيز بورژوا شوند. در يك كلمه بورژوازى، جهانى بر قامت آرزوى خود مى­سازد” (MECW6,488). به نظر مى­آيد كه ماركس در اين قطعه از نخستين جنگ ترياك بريتانيا عليه چين در ۱۸۴۲ حمايت كرده است.

ماركس در مقاله ۱۸۵۳ خود در تريبون درباره هند هم ديدگاه مشابهى اتخاذ مى­كند، يعنى درباره جامعه­اى كه به زعم او آن قدر ساكن بود كه هيچ تاريخ حقيقى­اى نداشت. ماركس مقاله “پيامدهاى حاكميت بريتانيا در هندوستان” را با اين ادعا آغاز مى­كند كه هند به دليل تفرقه­اش “گريزى از فتح شدن نداشت”. هند “نه تنها بين مسلمانان و هندوها تقسيم شده بود بلكه بين قبايل و كاست­ها هم تجزيه شده بود.” بنابراين تاريخ هند “تاريخ فتوحات پى درپى­اى است كه بر او گذشته است.” ماركس سپس با لحنى فوق­العاده اروپا محور اضافه مى­كند كه “جامعه هند به كل فاقد هرگونه تاريخى است، دست كم فاقد هرگونه تاريخ شناخته شده­اى است”، و هند را”جامعه­اى بى مقاومت و بى تحول” مى خواند. (MECW12,217) ادوارد سعيد (۱۹۷۸) كه يك دهه پس از آوينرى مى­نوشت بر اروپا محورى و قوميت محورى ماركس در اين نوشته­ها انگشت گذاشت. تا به امروز، بيش­تر پژوهش­گران تمايل داشته­اند كه عقيده رابرت تاكر را بپذيرند كه فرض ماركس اين بود كه “تقدير همه جوامع غير غربى نظير هند اين بود كه راه توسعه بورژوايى مدرن را آن گونه كه اروپاى مدرن پيموده است، بپيمايند.” (۱۹۷۸,653) ژان فرانسيس ليوتار (۱۹۸۴) با نگاهى پست مدرن به اين بحث قديمى درباره آن چيزى كه اغلب ديدگاه تك محورى­نگر ماركس خوانده شده بود، اظهار داشت كه ماركس در يكى از روايت­هاى بزرگ مدرنيته اسير بوده است كه همه تفاوت­ها و ديگرگونگى­ها را خوار مى شمرد.

با اين همه، برخى پژوهشگران متخصص مانند اريكا بنر (۱۹۹۵) اخيراً استدلال كرده­اند كه نوشته­هاى ماركس درباره مليت­گرايى، قوميت، و استعمار از آن چه عموماً فرض شده است تنوع بيش­ترى داشته­اند. مطالعه­اى متعادل درباره مقالات ۱۸۵۳ او درباره هند كه بسيار هم مورد انتقاد بوده­اند نشان مى دهد كه حتى در همان ۱۸۵۳هم، ديدگاه او چنان كه معمولاً درنظر گرفته مى­شود يكجانبه نبوده است. براى نمونه در همان مقاله نشريه تريبون كه در بالا به آن اشاره شد. ماركس هم­چنين نوشته است:”هندى­ها ثمرات عناصر جامعه­اى را كه بورژوازى بريتانيا در ميان آن­ها پراكنده است نخواهند چيد، تا زمانى كه در خود بريتانياى كبير طبقه حاكم به وسيله پرولتارياى صنعتى به زير كشيده شود، يا زمانى كه خود هندوها آن قدر قوى شده باشند كه به كل از يوغ بريتانيا رهايى جويند. در همه اين حالات، در زمانى كم و بيش دور، ما مطمئناً بايد منتظر نوزايى اين كشور بزرگ و اعجاب انگيز باشيم…” (MECW12,221). به اين معنا ديدگاه ماركس درباره هند ديدگاه ديالكتيكى بود: بريتانيا جامعه پيشا- سرمايه­دارى هند را برانداخته بود و پيشرفت به بار آورده بود، اما اين پيشرفت، كه خود شديداً تحت تأثير “وحشى­گرى ذاتى تمدن بورژوايى” بود (MECW12,221)، بايد به نوبه خود مغلوب هنديان مى­شد. با اين وجود اگرچه تقابل ۱۸۴۸ ميان شرق “وحشى” و غرب “متمدن” در اين جا رقيق شده است، ماركس باز هم در چارچوب همان تك­محوری­گرايى عمل مى­كند. او مى­نويسد كه هند هنوز هم به عنوان يك پيش شرط براى رهايى اجتماعى بايد به توسعه كاپيتاليستى سوق يابد. عده قليلى به اين نكته اشاره كرده­اند كه ماركس در سال­هاى ۱۸۵۹-۱۸۵۶ قوياً به حمايت از مقاومت هنديان و چينيان عليه بريتانيا برخاست، موضوعى كه درباره­اش بسيار هم نوشت. ماركس در يكى از مقالات سال ۱۸۵۷ خود در نشريه تريبون ظاهراً جهت عقيده پيشين خود در مانيفست كمونيست درباره وحشى  بودن چينى­ها و متمدن بودن بريتانيايى­ها طى جنگ ترياك ۱۸۴۲ را معكوس كرد. ماركس با ارجاعى دوباره به اين نزاع نوشت: “نظاميان انگليسى سپس مرتكب شناعت­هايى شدند كه تنها و تنها به قصد تفريح بود؛ نه تعصبى مذهبى هيجانات­شان را تقديس مى­كرد، نه با نفرت عليه دشمنى مغرور يا قومى فاتح برانگيخته شده بودند، و نه از مقاومت شديد دشمنى دلاور برافروخته شده بودند. وقايعى چون تجاوز به زنان، به سيخ كشيدن كودكان و به تمامى سوختن روستاها تفريحاتى شهوانى بودند كه نه به وسيله ماندارين­هاى چينى بلكه توسط خود افسرهاى انگليسى ضبط شده­اند”. (MECW12,217) هنگامى هم كه در سال ۱۸۵۷ درباره شورش سپوى (Sepoy) مى­نوشت در ديدگاهش نسبت به هند تغيير مشابهى رخ داده بود. در اين زمان ديگر ارجاع به استعمار هم­چون منشأ تمدن و پيشرفت تا حد زيادى محو شده بود.

در اين دوره ماركس هم­چنين ديدگاه خود را درباره روسيه، اين امپراتورى دهقانى بزرگ در مجاورت تمدن اروپايى، تغيير داد. از سال ۱۸۴۰ تا اواسط دهه ۱۸۵۰ ماركس در نوشته­هايى چون “تاريخ ديپلماتيك سرى قرن هجدهم”، از روسيه هم­چون جامعه­اى به شدت ارتجاعى ياد مى­كند كه نه تنها قادر به هيچ انقلابى از درون نيست، بلكه وقوع هر انقلابى در اروپا را هم تهديد مى­كند، چنان كه در ۱۸۴۸ چنين كرده بود. با اين همه در اواخر دهه ۱۸۵۰ با نارضايتى­هاى دهقانى كه به آزاد كردن سرف­ها توسط تزار انجاميد، ماركس در پرتويى تازه به روسيه نگريست. ماركس در مقاله­اى كه در ۱۸۵۸ در نشريه تريبون درباره آزادسازى سرف­ها منتشر كرد، نوشت كه اگر انقلابى اجتماعى در روسيه رخ دهد هدف اين انقلاب “دومين نقطه عطف در تاريخ روسيه خواهد بود كه عاقبت تمدنى حقيقى و عمومى را جايگزين آن رسوايى و نمايشى خواهد كرد كه پطر كبير به راه انداخت.” (MECW16,147) به طور مشخص تمامى متونى از ماركس كه درباره هند، چين، و روسيه به آن ارجاع شد به جز مانيفست كمونيست به انگليسى نوشته شده­اند و نه به آلمانى. اين مسئله با آگاهى بيش­ترى كه ماركس پس از نقل مكانش به لندن در ۱۸۴۹ از تكثر تمدن­ها و فرهنگ­هاى جهان به دست آورد بى ارتباط نبود. در يك سطح مشخصاً نظرى، همان گونه كه لارنس كرادر (۱۹۷۵) و ديگران نشان داده­اند، قطعاتى از گروندريسه (۱۸۵۸-۱۸۵۷) درباره شيوه­هاى توليد پيشا- سرمايه­دارى كه بسيار هم مورد بحث بوده­اند، آغاز عزيمت ماركس از الگوهاى تك محورى­گرا را شكل داده­اند. با اين همه ماركس در آن زمان دنباله اشارات مختصر اما دلالت­آميز خود درباره شيوه­هاى چندمحورى توسعه را پى نگرفت. در عوض چنان كه مشهود است او طى يك دهه بعد بخش­هايى از گروندريسه را بسط داد كه به سرمايه­دارى مدرن مربوط مى­شدند و نهايتاً ويرايش آلمانى نخستين جلد سرمايه را در ۱۸۶۷ منتشر كرد.

  1. II.به سوى چند محورى گرايى و يك كانون جديد: سه خط استدلال ماركس در دهه آخر حياتش، ۱۸۸۳-۱۸۷۲ با فروپاشى جنبش كارگرى غربى پس از شكست كمون پاريس، ماركس بار ديگر متوجه جوامع غير غربى شد. در آخرين دهه حياتش، ۱۸۸۳- ۱۸۷۲، سه خط بحث نشان دهنده اين تغيير فكرى در ماركس هستند:

 ۱- تغييراتى كه ماركس به ويرايش ۱۸۷۵-۱۸۷۲ فرانسوى جلد اول سرمايه اعمال كرد و در آن­ها اظهارات تك محورى­گرا را حذف كرد،

 ۲- نوشته­هاى جديد او درباره روسيه كه مى­گفت مزارع اشتراكى آن مى­توانند نقطه آغازى براى تحول سوسياليستى باشند،

 ۳- دفترچه يادداشت­هاى پر حجم او در ۱۸۸۲-۱۸۷۹ كه تاكنون به هيچ زبانى منتشر نشده­اند و قرار است در MEGA2Vol. IV/27 منتشر شوند. اين دفترچه يادداشت­ها به جوامع و دوره­هاى تاريخى وسيع­ترى مى­پردازند مانند تاريخ هند و فرهنگ روستايى، استعمار هلند و اقتصاد روستايى در اندونزى، جنسيت و خويشاوندى در ميان بوميان آمريكا و يونان و روم باستان و مالكيت جمعى و خصوصى در الجزاير و آمريكاى لاتينِ پيش و پس از استعمار.

نخستين خط بحث در ويرايش ترجمه فرانسوى جلد نخست سرمايه رخ مى­نمايد. اين ويرايش آخرين روايتى از سرمايه بود كه ماركس شخصاً براى چاپ آماده كرد و به صورت بخش بخش از ۱۸۷۲ تا ۱۸۷۵ منتشر شد. در اين ويرايش و ويرايش دوم آلمانى كه در ۱۸۷۲ منتشر شد، ماركس تغييرات بسيارى به نسبت متن ويرايش منتشر شده در ۱۸۶۷ ايجاد كرده است. بسيارى از تغييراتى كه ماركس در ويرايش فرانسوى سرمايه به وجود آورد هنوز كه هنوز است به ويرايش­هاى انگليسى و حتى متن آلمانى سرمايه راه نيافته­اند. باقى تغييرات مهم مانند پديد آمدن بخش­هاى مختلف فتيشيسم كالايى اكنون ديگر رسميت يافته­اند. من در اين­جا به دو قطعه اكتفا مى­كنم كه به مبحث چند محورگرايى مربوط مى­شوند و در ويرايش­هاى معيار انگليسى يا آلمانى يافت نمى­شوند.

نخستين قطعه در بخش مشهورى است كه به روابط جوامع سرمايه­دارى با جوامع غيرسرمايه­دارى مى­پردازد، در ويرايش انگليسى مى­خوانيم:”كشورى كه از نظر صنعتى پيشرفته­تر است، به كشورى كه كمتر پيش­رفته است، تنها آينده خود را نشان مى­دهد”. (Marx1976,91) برخى از كسانى كه از جلد نخست سرمايه به عنوان اثرى جزم­گرا انتقاد كرده­اند براى نشان دادن اين كه ماركس فكر مى­كرد “همه” جوامع بشرى مجبور به طى مسيرى واحد براى توسعه هستند كه انگلستان قرن نوزدهم آن را پيموده است از تفسير اين قطعه استفاده كرده­اند. (Shanin1983) حال توجه كنيد كه اين قطعه در ويرايش فرانسوى كه ماركس در آن بحث خود را روشن­تر كرد چگونه خوانده مى­شود: “كشورى كه از نظر صنعتى پيشرفته­تر است، به كشورهايى كه مسير صنعتى مشابه آن را مى­پيمايند، تنها آينده خود را نشان مى­دهد.”(Marx1963,459) در اين­جا مفهوم كشورهايى كه مسير ديگران را مى­پيمايند “صراحتاً” به آن­هايى محدود شده كه به سوى صنعتى شدن حركت مى­كنند. جوامعى چون هند يا روسيه كه در زمان ماركس غير صنعتى بودند ظاهراً در اين جا استثنا شده­اند و مفهوم راه توسعه بديل براي­شان قابل تصور است. ماركس با قطعه ديگرى هم كه در بخش انباشت اوليه سرمايه است و درباره ريشه داشتن سرمايه ­دارى در سلب مالكيت دهقانان بحث مى­كند، كار مشابهى انجام داده است. ماركس در ويرايش انگليسى و آلمانى رسمى نوشته است: “سلب مالكيت از توليدكنندگان كشاورزى، يعنى دهقانان، از زمين، پايه كل روند انباشت سرمايه است كه… تنها در انگلستان، كه ما براى اين منظور مثال­هامان را از آن مى­زنيم، شكل كلاسيك خود را داشته است.” (Marx1976, 876) با اين همه در ويرايش فرانسوى متأخر اين قطعه چنين آمده است: “اما مبناى كل اين رخدادِ انباشت اوليه سرمايه سلب مالكيت از دهقانان است. تا به امروز انگلستان تنها كشورى بوده است كه اين روند در آن به طور كامل طى شده است… اما همه كشورهاى اروپاى غربى نيز مسير مشابهى را طى مى­كنند”(Marx1963,1170-1). در اين جا او باز هم جايى براى شيوه توسعه بديل براى كشورى چون روسيه باقى مى­گذارد.

 خط بحث دوم در نوشته­هاى متأخر ماركس درباره جوامع غيرغربى و جوامع پيشا- سرمايه­دارى، متوجه روسيه است. بى شك تجديد علاقه ماركس به روسيه از ترجمه۱۸۷۲ سرمايه به روسى انگيزه گرفته بود كه نخستين ويرايش غيرآلمانى آن بود. به علاوه اين براى ماركس شگفت­انگيز بود كه سرمايه در روسيه وسيعاً مورد بحث واقع شده است. (Resis1970) ماركس در متون متعددى به بررسى مجدد اين امر پرداخت كه آيا لزوماً روسيه و جوامع كشاورزى ديگر در آسيا محكوم به مدرنيزاسيون به شيوه غربى بودند يا نه. تئودور شانين و هم­كارانش بخشى از اين نوشته­ها كه به روسيه مربوط مى­شود را استخراج كرده­اند. (۱۹۸۳ Shanin) در نامه­اى در سال ۱۸۷۷ كه در پاسخ به نقد نويسنده روس ان. كا. ميخاييلووسكى به سرمايه نوشته است، ماركس از خود در برابر اتهام تك محورى­گرايى دفاع مى­كند. ماركس با نقل مثال دومى كه در بالا از ترجمه فرانسوى سرمايه آورديم استدلال مى­كند كه: “مدعاى فصل انباشت اوليه سرمايه جز اين نيست كه نظم اقتصاد سرمايه­دارى از بطن نظم اقتصادى فئودالى زاده شد.” (۱۹۸۳,135 Shanin) ماركس در دفاع از خود در برابر اتهام تك محورى­گرايى، هم­چنين شديداً منكر اين شد كه “نظريه تاريخى- فلسفى عمومى­اى تدوين كرده است كه خواه ناخواه بايد بر تمامى ملل اعمال شود.” (۱۹۸۳,136 Shanin) ظاهراً اين نامه هيچ گاه فرستاده نشد. ماركس در نامه مشهور۱۸۸۱ خود به ورا زاسوليچ انقلابى روسى، باز هم صحبت از اين كرده است كه آيا روسيه ناچار به پيمودن راه رشد سرمايه­دارى به همان شيوه­اى است كه تا آن زمان در اروپاى غربى طى كرده يا نه. در اين جا ماركس باز هم از ويرايش فرانسوى سرمايه نقل قول مى­كند: “اجبار تاريخى پيمودن اين مرحله مشخصاً متوجه كشورهاى اروپاى غربى است.” (Shanin 1983, 124) او باز هم نتيجه مى­گيرد كه رشد بديل امكان­پذير است. ماركس استدلال خود را عمدتاً بر تفاوت بزرگى استوار مى­كند كه ميان ساخت اجتماعى دهكده روسى، با مالكيت اشتراكى در آن، و دهكده اروپاى غربى در قرون وسطى وجود داشته است. ماركس اضافه مى­كند كه مطالعه اخير در مورد جامعه روسيه “مرا متقاعد كرده است كه مزرعه اشتراكى نقطه اتكاى نوزايى اجتماعى در روسيه است.” (Shanin 1983, 124) ماركس در پيش­نويس مفصل­تر نامه خود به زاسوليچ نشان مى­دهد كه آن شيوه جوامع اشتراكى­اى كه او درباره آن در روسيه صحبت مى­كند در جوامع غيرغربى ديگرى چون هندوستان هم يافت مى­شوند. نهايتاً ماركس در آخرين اثر منتشر شده­اش، مقدمه­اى كه در ۱۸۸۲ بر ترجمه روسى مانيفست كمونيست به همراه انگلس نوشت، به همان مقوله دهكده اشتراكى در روسيه، با حاكمان انتخابى شان، بازگشت. “آيا دهكده­هاى خودگردان روسى، يعنى جوامعى كه البته تا حد زيادى فرسوده شده­اند، با مالكيت اشتراكى­شان بر زمين، مى­توانند به شكل عالى­تر مالكيت اشتراكى كمونيستى ارتقا يابند؟ يا اين كه بايد لزوماً همان طريق انحلال را كه در تاريخ جوامع غربى پيموده شد طى كنند؟ امروز تنها يك پاسخ ممكن وجود دارد. اگر انقلاب روسيه به صورت نشانه­اى براى انقلاب پرولترى در غرب رخ دهد، آن گاه اين دو مكمل يك­ديگر خواهند بود، و مالكيت اشتراكى زمين درميان دهقانان روسى هم­چون نقطه عزيمتى براى رشد كمونيستى خواهد بود.” (Shanin 1983, 139)

در حالى كه مكاتبه ماركس با زاسوليچ مشهور است اما عده اندكى از ويرايش فرانسوى سرمايه يا دفترچه يادداشت­هاى خصوصى ماركس در ۱۸۸۲-۱۸۷۹، كه درست پيش از مرگ او در ۱۸۸۳ نوشته شده، خبر دارند. اين دفترچه يادداشت­ها، يعنى خط بحث سوم ماركس در آخرين دهه حياتش درباره جوامع غيرغربى، به نسبت ديگر آثارى چون گروندريسه يا دست نوشته­هاى ۱۸۴۴ كه پس از مرگش منتشر شدند، بيش­تر خلاف قاعده­اند. ساختار ويرايش نشده و حتى از نظر دستورى مشكل­دار آن­ها به علاوه زبان مغلقى كه ماركس در آن­ها استفاده كرده بود نشان مى­دهد كه چگونه به صورت پنهانى از درمان­گرانش كه نوشتن را برايش ممنوع كرده بودند و به دشوارى نوشته شده است. علاوه بر اين پيش­نويس­ها دفترچه­هاى ديگرى هم هستند كه ماركس در آن­ها قطعاتى از كتاب­هايى را كه مى­خوانده است خلاصه كرده است. با اين همه اين­ها چيزى بيش از خلاصه كردن هستند؛ اين دفترچه­ها نشان­دهنده شيوه تفكر خود ماركس در برخى جهات هستند. در درجه نخست اين يادداشت­ها حاوى اظهار نظرهايى هستند كه ماركس در آن­ها از جانب خودش حرف زده است. دوم اين كه اين يادداشت­ها ماركس را در مقام يك “خواننده” نشان مى­دهند. اين يادداشت­ها نه تنها حاوى نقدهاى مستقيم و غيرمستقيم ماركس بر فرض­ها و نتيجه­گيرى­هاى نويسندگان آثار مورد مطالعه او هستند، بلكه هم­چنين نشان مى­دهند كه ماركس در خواندن آن آثار با مقولات متن ارتباط برقرار مى­كرده يا آن­ها را از دست مى­نهاده است. سوم اين كه اين يادداشت­ها نشان مى­دهند كه ماركس كدام مضامين و داده­ها را در مطالعه اين جوامع غيرغربى و پيشا- سرمايه­دارى جذاب مى­يافته است. خلاصه اين كه اين يادداشت­ها دريچه منحصر به فردى به انديشه او مى­گشايند آن هم در زمانى كه داشت جهتى تازه مى­يافت. طرح­هايى كه ماركس در اين يادداشت­ها براى انتشار داشت به همين سومين و اساسى­ترين خط بحث او درباره جوامع پيشا- سرمايه دارى و جنسيت مربوط مى­شوند كه من در بخش بعدى به آن­ها خواهم پرداخت.

III. نگاهى اجمالى به يادداشت­هاى ۱۸۸۲-۱۸۷۹ ماركس درباره جوامع غيرغربى و پيشا- سرمايه­دارى و جنسيت در سال ۱۹۷۲. لارنس كرادر رونوشت­هاى خود را از “يادداشت هاى قوم شناسانه” منتشر كرد كه مجلدى چندزبانه حاوى يادداشت­هاى ۱۸۸۲-۱۸۸۰ ماركس درباره آثار انسان­شناسانه هنرى لوئيس مورگان، هنرى سامر مين، جان باد فير، و جان لوباك بود. يك ويرايش تمام انگليسى هم با يادداشت­هاى ويراستارانه به زودى منتشر خواهد شد. (Smith) با اين همه “يادداشت­هاى قوم شناسانه” تنها شامل نيمى از يادداشت­هاى ۱۸۸۲-۱۸۷۹ ماركس درباره جوامع غيرغربى و پيشا- سرمايه­دارى هستند. ما به همراه گروهى از ماركس­شناسان و ويراستاران آثار ماركس در روسيه، ايالات متحده، هلند، آلمان و بخشى از ويراستاران طرح MEGA2  در نظر داريم كه يك ويرايش مشروح از اين يادداشت­ها را به طور كامل به چاپ برسانيم. براى مجلد IV/27 طرح MEGA2 هم قصد داريم كه مجلدى از اين نوشته­ها در همان شكل چندزبانه­شان، معمولاً تركيبى از آلمانى و انگليسى، را تهيه ببينيم. هم­چنين قصد داريم تا جايى كه ممكن باشد موضوعاتى را كه كرادر در ويرايش خود از “يادداشت­هاى قوم شناسانه” نگنجانده بود در يك ويرايش تمام انگليسى بياوريم.

ماركس در آخرين سال­هاى عمرش، ۱۸۸۲-۱۸۷۹، چيز زيادى منتشر نكرد. براى مثال او مجلدات دوم و سوم سرمايه را كه انگلس پس از مرگش به چاپ رساند تمام نكرد. اكثر مطالعات متقدم درباره زندگى ماركس مى­گويند كه اين سال­ها، سال­هاى بيمارى او بوده­اند كه در آن­ها او توانايى كار فكرى جدى را نداشته است. از سال۱۹۶۰ بحث­هاى جديد درباره مباحث نوشته­هاى متأخر ماركس در اين تصوير ترديد افكنده­اند، اگرچه هنوز همان تلقى اوليه است كه تلقى غالب مانده است. در”يادداشت­هاى قوم شناسانه” ماركس به طور نظام مند درگير تلاش آشنايى با گستره­اى از ملل غيراروپايى و اقوام اوليه­اى چون ايروكوئى­هاى آمريكاى شمالى، آزتك­هاى مكزيك پيش از رسيدن كريستف كلمب، بوميان استراليا، دهقانان شمال هندوستان، و اقوام سلتى ايرلند باستان بوده است. اين مطالعات امكان تمركز پيوسته بر فرهنگ روستايى را در ميان گستره جوامع پيشا- سرمايه­دارى براى او فراهم كرد. علاقه ماركس در اين مطالعه با آرزوى او براى فهم عوارض گسترش نظام جهانى سرمايه همبسته بود. ماركس در اين يادداشت­ها هسته نظرى مقولاتى را دنبال كرده است از قبيل:

۱- الگوهاى توسعه اجتماعى چند محورى به جاى الگوهاى تك محورى،

۲- روابط خانوادگى و جنسيتى در ميان جوامع گوناگون،

۳- شكل­گيرى طبقات اجتماعى در جوامع قبيله­اى، و

۴- تاريخ مالكيت اشتراكى و مالكيت خصوصى. در دوره­هاى پيشين مطالعات ماركس اين مقولات جز به نحوى مختصر مطرح نشده بودند.

ماركس در “يادداشت­هاى قوم شناسانه” تنها به ضبط يافته­هاى ديگران بسنده نكرده است. او اغلب درباره فرضيات و نتيجه­گيرى­هاى آن­ها بازانديشى كرده است. براى نمونه ماركس در يادداشت­هايش درباره انسان­شناس آمريكايى لوئيس هنرى مورگان، خود را از تصوير رمانتيكى كه مورگان از جوامع بومى آمريكا به دست مى­دهد به دور نگه مى­دارد. به علاوه ماركس به نحو مكرر حملات تندى به استعمار و ساختار خانواده پدرسالار در يادداشت­هاى خود مى­گنجاند كه در اصل آثار مورد مطالعه او چنين گرايشى ديده نمى­شود. براى مثال ماركس در يادداشت­هايش بر آثار هنرى سامر مين مورخ انگليسى نظام حقوقى، با آميزه­اى از آلمانى و انگليسى مى­نويسد: “بر طبق حقوق ايرلند باستان زنان اين قدرت را داشتند كه بى اذن شوهر خود با دارايى شخصى­شان معامله كنند، و اين يكى از نهادهايى بود كه با آغاز قرن هفدهم فوراً از سوى قاضى­هاى كله خشك انگليسى ممنوع اعلام شد.” (Krader1972,323) جاى ديگر در يادداشت­هاى مربوط به مورگان ماركس باز هم به مسئله جنسيت، اين بار در يونان باستان، رجوع مى­كند. ماركس اين حكم مورگان را نقل مى­كند كه در ميان يونانيان باستان “اصولى از آموزش خودخواهى به مردان به چشم مى­خورد كه به كاستن از قدر زنان تمايل داشت.” با اين همه ماركس به محض اين كه اظهار نظر شخصى خود را در اين مورد آغاز مى­كند در تعارض با نقل قول اصلى مى­نويسد كه”اما جايگاه الهه­ها در المپ نشان­گر خاطره حسرت بار موقعيت گذشته موثر و آزاد زنان است”. (Krader1972,121) به جز كرادر (Krader1972,1975) پژوهش­گران اندكى در مورد اين يادداشت­ها بحث كرده­اند. هانس- پتر هارستيك مورخ آلمانى كه يادداشت­هاى ۱۸۷۹ ماركس بر كتاب انسان شناس روس ماكسيم كووالِفسكى درباره مالكيت جمعى در الجزاير، هند، و آمريكاى پيش از كريستف كلمب را چاپ كرده است مى­نويسد: “عطف نظر ماركس از سوى اروپا به… طرف آسيا، آمريكاى لاتين، و آفريقاى شمالى برگشته بود.” (Harstick1977,2) رايا دونايفسكايا فيلسوف انسان­گراى ماركسيست “يادداشت­هاى قوم شناسانه” و ديگر نوشته­هاى متأخر ماركس درباره جوامع غيرسرمايه­دارى را از جنبه­اى وسيع­تر با تأكيد بر مسئله جنسيت مورد توجه قرار مى دهد(Dunayevskaya1991,1985۱۹۸۲). انديشمندان فمينيست ديگرى هم چون آدرينه ريچ (Rich1991) و دنگا ويليسيس (Vileisis۱۹۹۶) هم به اين بحث وارد شده­اند، همان طور كه پارش چاتوپادهيايِ اقتصاددان به بحث وارد شده است.

(Chattopadhyay1999) پيش از اين پتر هوديس (Hudis1983) اين يادداشت­هاى ماركس را به نوشته­هاى او درباره جهان سوم ربط داده بود و فرانكلين روزمونت (Rosemont1989) هم درباره ارتباط اين يادداشت­ها با مباحث مربوط به بوميان آمريكاى لاتين اظهار نظر كرده بود، در عين حال ديويد نورمن اسميت (Smith1995) اين يادداشت­ها را با آثار رزا لوكزامبورگ ارتباط داده بود. (Levine 1973, Ito1996)
همان طور كه در بالا اشاره شد علاوه بر آن چه كه كرادر در “يادداشت­هاى قوم شناسانه” منتشر كرد حجم معادلى از يادداشت­ها مربوط به سال­هاى ۱۸۷۹ تا ۱۸۸۲درباره جوامع غيرغربى و پيشا- سرمايه­دارى از ماركس به جا مانده است كه اكثر آن­ها هيچ گاه منتشر نشده­اند. اين يادداشت­ها گه گاه حاوى برخى احكام صريح از جانب خود ماركس هستند. براى نمونه ماركس در يادداشت­هاى ۱۸۷۹ خود بر كتاب كووالِفسكى درباره الجزاير، هند، و آمريكاى لاتين، نسبت به تلاش كووالِفسكى براى اعمال دسته­بندى­هاى اروپامحور فئوداليسم و مالكيت خصوصى بر آمريكاى جنوبى پيش از كلمب موضع مى­گيرد. به طريقى مشابه ماركس در يادداشت­هايش بر مباحث لودويگ لانژه باستان پژوه درباره خانواده در روم باستان، از او به دليل تحريفى انتقاد مى­كند كه با اصل گرفتن مالكيت خصوصى صورت مى­دهد و به اين ترتيب از اهميت مالكيت اشتراكى در آن ساخت مى­كاهد. (Harstick1977,10)

 با اين همه چنين اظهارنظرهايى اهميت اين يادداشت­ها را به تمامى نشان نمى­دهند. آن­ها به علاوه نه تنها نشان مى­دهند كه ماركس در سال­هاى پايانى عمرش بر چه مقولاتى متمركز شده بود، بلكه هم­چنين نشان مى­دهند كه او چگونه مسائل را الك مى­كند، برخى را كنار مى­گذارد و سپس مضامين آثار مورد مطالعه­اش را بازسازى مى­كند. براى مثال يادداشت­هاى ماركس بر لانژه تمركز او را بر قدرت ازدواج در خانواده پدرسالار نشان مى­دهد، ماركس به اين موضوع نه تنها در خلال خطوط طبقاتى و قومى نگاه مى­كند بلكه در طول تاريخ هم به اين قدرت و تضعيف تدريجى­اش توجه دارد. ماركس در يادداشت­هاى خود بر كتاب كارل بوچر مورخ اقتصاد، درباره قيام بردگان روم، خانواده رومى را در مفهومى وسيع­تر، يعنى در روابط ارباب و بردگانش، و باز هم به عنوان بخشى از نظام تنظيم پدرسالارانه روابط در نظر مى­گيرد. اين توجه در راستاى حكمى بود كه ماركس در جايى ديگر از يادداشت­هايش به آن رسيده بود مبنى بر اين كه “خانواده نه تنها جنين بندگى بلكه جنين برده­دارى را هم در خود دارد.” (Krader1972,120) ماركس در يادداشت­هايش بر بوچر به قيام بردگان در قرن دوم پيش از ميلاد، توجه مى­كند و تحولات و درگيرى­هاى ميان طبقاتى جمعيت آزاد روم را به صورت موازى و سال به سال در طول دوره گراچى در روم بررسى مى­كند. ماركس در يادداشت­هايش بر تاريخ هند، بر قيام هاى ضداستعمارى تمركز مى­كند، و اين برخلاف تمركز او در نوشته­هاى سال ۱۸۵۳ است كه در آن­ها فرض مى­كرد هنديان مقاومتى در برابر فاتحان خارجى نشان نمى­دهند. ماركس در يادداشت­هايش درباره جاوه، بر ساختار جامعه روستايى متمركز مى­شود يعنى دقيقاً همان توجهى كه در يادداشت­هاى همين دوره­اش در مورد هند و روسيه دارد.

  1. IV. يادداشت­هاى منتشر نشده۱۸۸۱-۱۸۷۹ماركس درباره اندونزى و روم در پايان من نگاهى دقيق­تر خواهم داشت به دو متنى كه براى نخستين بار در MEGA Vol. IV/27 چاپ خواهند شد و تا پيش از اين به هيچ زبانى منتشر نشده­اند: ماركس ۲۰۰۰۰ كلمه يادداشت در مورد استعمار هلند در اندونزى دارد، كه در۱۸۸۱-۱۸۸۰ نوشته شده است، اين يادداشت­ها نشان دهنده توجه قابل ملاحظه ماركس به جامعه اندونزى و مراحل اوليه جذب آن در بازار جهانى است. ماركس بر سازمان اجتماعى روستاهاى سنتى جاوه متمركز مى­شود. يادداشت­هاى ماركس متمركز بر كتابى است با نام “جاوه: يا چگونه بايد يك مستعمره را اداره كرد، ارائه راه حلى عملى براى مشكل بريتانيا در هند”، كه جيمز ويليام بايلى مانى آن را نوشته كه يك وكيل دعاوى بريتانيايى متولد هند است. كتاب مانى كه حاصل سفر او در ۱۸۵۸ به جاوه است، يعنى در زمان اوج شورش سپوى در هند، ستايشى بى شرمانه از حاكميت استعمارى هلند بود. هلندى­ها در جاوه بيش از استعمار بريتانيا در هندوستان كه فشار بازار به سختى روستاهاى سنتى اشتراكى را ويران كرده بود، نظام پيش از استعمار را حفظ كرده بودند. هلندى­ها در حالى كه اجازه داده بودند بسيارى از وجوه نظام اجاره­دارى زمين و سازمان­هاى سياسى و فرهنگ روستاهاى اشتراكى تداوم يابد، از بالا از اين نظام باج مى­گرفتند. ماركس زمانى كه در ۱۸۵۳ درباره هند مى­نوشت بر اساس كتاب تاريخى و قوم نگارانه كلاسيك هنرى اتامفورد رافلس “تاريخ جاوه” (۱۸۱۷) يادداشت­هايى درباره جاوه تهيه كرده بود. يادداشت­هاى ماركس بر كتاب رافلس بر حيات طبيعى و فرهنگ روستايى، با اشتمال بر روابط جنسيتى، به ويژه در بالى تكيه داشت. ماركس در يادداشت­هاى ۱۸۸۱-۱۸۸۰ خود بر كتاب مانى، تقريباً به طور كامل مضمون مورد توجه مانى يعنى مقايسه استعمار هلندى با حاكميت بريتانيا در هند را ناديده گرفت. در عوض بر داده­هاى تجربى­اى متمركز شد كه مانى از اقتصاد و زندگى روستايى در جاوه عرضه كرده بود. (Tichelman1983) ماركس هيچ اظهار نظر انتقادى مستقيمى بر نقاط تمايز اثر اين وقايع نگار كم و بيش سطحى زندگى جاوه نمى­كند. در عوض در معنايى دقيق از بى طرفى، ماركس بخش بزرگى از داده­هاى مشكوك مانى را كنار مى­گذارد، در عين حال كه مى­كوشد همواره بيش­ترين بهره را از كتابى ببرد كه در آن زمان يكى از محدود منابع حاوى مقدارى اطلاعات جزيى از زندگى جاوه تحت استعمار از ديد يك ناظر خارجى است. ماركس بخش­هايى از كتاب مانى را كنار گذاشت و خطوط مشخصى را در ميان آن­ها نقل كرد. او از كتاب مانى داده­هايى را كه به نظر مربوط و منطقاً درست مى­آمد غربال كرد. در حالى كه ستايش خام مانى از حاكميت هلندى­ها را به دور انداخت.

به نظر مى­آيد كه انگلس پس از مرگ ماركس هم كتاب مانى را خوانده است و هم يادداشت­هاى ماركس را. انگلس در نامه­اى كه به تاريخ ۱۶ فوريه ۱۸۸۴ به كارل كائوتسكى نوشته است استحكام حاكميت هلند را چونان نمونه محافظه­كارى از “سوسياليسم دولتى” مى­بيند كه “همچون هند و روسيه” در همان زمان بر “كمونيسمى ابتدايى” در سطح روستايى استوار بود. (MECW47,102-3) به نظر مى­آيد كه اين ديدگاه مخالف تأكيد ماركس در يادداشت­هاى متأخرش، خصوصاً درباره روسيه است كه در آن­ها مفهوم كمونيسم ابتدايى را هم­چون نقطه عزيمتى براى تحولات انقلابى مى­بيند. در اين جا به نظر مى­آيد كه انگلس مقدمه ۱۸۸۲ بر ترجمه روسى مانيفست كمونيست كه خود در تدوينش با ماركس همكارى كرده بود را فراموش كرده است.

يادداشت­هاى ۴۵۰۰۰ كلمه­اى ماركس درباره روم كه از ۱۸۷۹ تا ۱۸۸۰ نوشته شده­اند واقعاً حتى بر متخصصان آثار ماركس ناشناخته مانده­اند و هيچ گاه به هيچ زبانى منتشر نشده­اند. اين يادداشت­ها بر روابط خانوادگى و روابط بين طبقات اجتماعى متمركزند. همان طور كه پيش از اين اشاره شد، ماركس اين­ها را صرفاً مقولاتى جدا از هم نمى­ديد. يادداشت­هاى او درباره روم عمدتاً به آلمانى نوشته شده­اند، اما حاوى قطعات زيادى هم به زبان لاتين و برخى عبارات انگليسى هستند. ماركس بلندترين يادداشت خود درباره روم، ۲۴ صفحه دست نويس را درباره كتاب “روم باستان” (R O mische Alterth U mer1856) نوشت كه تاريخى سه جلدى اثر لودويگ لانژه است كه درباره رسوم اجتماعى دوره كهن پيش از جمهورى نوشته شده است. لانژه يكى از مهم­ترين مورخان روم باستان بود. ماركس در اين يادداشت­ها كه در ۱۸۷۹ نوشته شده بر تحولات خانواده پدرسالار، ازدواج و قوانين قبيله­اى، نقش اجتماعى زنان و تحولات قوانين مالكيت متمركز مى­شود. برخى از اين يادداشت­ها به قدرتى مى­پردازند كه شوهر رومى بر همسر خود داشته است. بخش­هاى ديگر يادداشت به قدرتى مى­پردازند كه خانواده پدرسالار در عرصه­هاى ديگر داشته است: بر فرزندان و نوه­هاى خانواده، بر كارگران­شان، بر نوكران­شان، بردگان­شان و بر چارپايان و زمين­شان. باز هم بخش­هاى ديگر يادداشت­هاى ماركس در مورد لانژه به روابط عشيره­اى و قبيله­اى مربوط مى­شد. ماركس اشاره مى­كند كه با توسعه تمدن رومى ازدواج هر چه بيش­تر تحت كنترل قوانين سكولار دستگاه قضايى دولتى قرار گرفت و از نفوذ قوانين قبيله­اى آزاد شد. اين به تضعيف قدرت خانواده پدرسالار و به همراه آن افزايش قدرت همسران، دست كم در ميان اشراف، انجاميد. در اين جا باز هم يادداشت­هاى ماركس چشم­اندازى متفاوت از موضع­گيرى يك طرفه انگلس به دست مى­دهند، كه به نحوى قياسى در “منشاء خانواده، مالكيت خصوصى و دولت”(Engels1884) درباره دوره­اى در پيش از تاريخ نوشت كه از پى مادرسالارى مفروض “شكست تاريخى جهانى جنس مونث” آمد. (MECW26,165) در كل به نظر مى­رسد كه يادداشت­هاى ۱۸۸۲-۱۸۷۹ ماركس انعطاف بيش­تر و ديدگاهى ديالكتيكى را در مورد جنسيت به دست مى­دهند. دونايفسكايا كه تفاوت فاحشى بين ماركس و انگلس مى­بيند نوشته است كه انگلس در مورد جنسيت بيشتر به “ديدگاهى تك محورى متمايل بود تا چند محورى”. دونايفسكايا با نظر به “منشاء خانواده”اضافه مى­كند: “اين خيلى جالب است كه انگلس در ۱۸۸۴ تأكيد دارد كه زنان همواره پس از برآمدن پدرسالارى تحت ستم بوده اند.” دونايفسكايا نتيجه مى­گيرد كه در اين زمينه انگلس نه “ديدگاهى ديالكتيكى دارد و نه ديدگاهى جامع”. (Dunayevskaya, [1982] 1991,106)

در مجموع اين متن و ديگر نوشته­هاى ماركس كه قرار است در MEGA2, Vol. IV/27 منتشر شوند نشان خواهند داد كه ماركس در سال­هاى آخر عمرش،۱۸۸۲-۱۸۷۹، به شيوه­اى جديد درباره جوامع غيرغربى و پيشاسرمايه­دارى نظير هند، اندونزى، الجزاير، آمريكاى لاتين و روم باستان مى­انديشيد. اين يادداشت­ها هم­چنان نشان مى­دهند كه در اين دوران ماركس تا چه حد با مسئله جنسيت درگير بوده است. در كل نوشته­هاى ماركس در آخرين دهه حياتش چرخش او را از الگوى مدرن تحول اجتماعى ارائه شده در مانيفست كمونيست و ساير آثار پيشين­اش است كه در آن­ها سرمايه­دارى غربى را مرحله­اى مى­دانست كه تقدير تمام بشريت اين است كه بايد به ناچار از آن بگذرد.

كتاب­شناسى

Avineri, Shlomo.1968. Karl Marx on Colonialism and Modernization. New York: Doubleday.
Benner, Erica. 1995. Really Existing Nationalisms: A Post-Communist View from Marx and Engels. New York: Oxford University Press.
Dunayevskaya, Raya. 1958. Marxism and Freedom: From 1776 until Today. New York: Bookman.] ۱۹۸۲[. 1991 Rosa Luxemburg, Womens Liberation, and Marxs Philosophy of Krader, Lawrence, ed. 1972. The Ethnological Notebooks of Karl Marx. Assen: Van Gorcum.
Lyotard, Jean-Franهois. 1984. The Postmodern Condition. Minneapolis: University of Minnesota Press.
Marx, Karl. 1963. Oeuvres. Economie. I. Edited by Maximilien Rubel. Paris: Gallimard.] ۱۹۷۶[. Capital, Vol. I. Translated by Ben Fowkes. London: Pelican.
McLellan, David, ed. 2000. Karl Marx: Selected Writings. Second Edition. New York: Oxford.
MECW: Marx, Karl and Frederick Engels. 1975-۰۱. Collected Works. Vols. 1-۴۸. New York: International Publishers.
Resis, Albert. 1970. …Das Kapital Comes to Russia.” Slavic Review 29 (2): 219-37
Rubel, Maximilien, ed. 1963. Karl Marx. Oeuvres. Economie I. Paris: ?ditions Gallimard.
Said, Edward. 1978. Orientalism. New York: Pantheon.
Shanin, Teodor et al. 1983. Marx and the Russian Road. New York: Monthly Review
Tucker, Robert, ed. 1978. The Marx-Engels Reader. Second Edition. New York: Norton.
Chattopadhyay, Paresh 1999. زReview Essay: Womens Labor under Capitalism and Marx. Bulletin of Concerned Asian Scholars 31 (4): 67-75.
Dunayevskaya, Raya. 1958. Marxism and Freedom: From 1776 until Today. New York: Bookman.
——-. 1985. Womens Liberation and the Dialectics of Revolution: Reaching for the Future. New Jersey: Humanities Press
——-. [1982] 1991. Rosa Luxemburg, Womens Liberation, and Marxs Philosophy of Revolution. Urbana: University of IllinoisPress
Harstick, Hans-Peter, ed. 1977. Karl Marx |ber Formen vorkapitalistischer Produktion. Frankfurt: Campus Verlag.
Ito, Narihiko. 1996. Uberlegungen zu einem Gedanken beim spaten Marx. In Frigga Haug and Michael Kratke, eds., Materialien zum Historisch-Kritischen Worterbuch des Marxismus. Berlin: Argument Verlag: 38-44.
Krader, Lawrence, ed. 1972. The Ethnological Notebooks of Karl Marx. Assen: Van Gorcum.
——-. 1975. The Asiatic Mode of Production. Assen: Van Gorcum
Levine, Norman. 1973. Anthropology in the Thought of Marx and Engels. Studies in Comparative Communism 6 (1&2): 7-26Resis, Albert. 1970. Das Kapital Comes to Russia. Slavic Review 29۱۹۹۱. Rich, Adrienne. 199. Introduction to Dunayevskaya [1982] Rosemont, Franklin. 1989. Karl Marx and the Iroquois. In idem, Arsenal: Surrealist Subversion. Chicago: Black Swan Press: 201-213
Tichelman, Fritjof. 1983. Marx and Indonesia. Preliminary Notes. In Marx on Indonesia and India. Trier: Karl-Marx-Haus: 9-28
. …Vileisis, Danga, 199. Engels Rolle im شungl|cklichen Verhaltnis zwischen Marxismus und Feminismus. Beitrage zur Marx-Engels Forschung. Neue Folge 1996:149

[1] كوين بى. اندرسون استاد علوم سياسى جامعه شناسى در دانشگاه پرودو است. او نويسنده كتاب لنين، هگل و ماركسيسم غربى: يك مطالعه انتقادى (۱۹۹۵) است. به علاوه اندرسون در ويرايش ماركس و خودكشى (،۱۹۹۹ ترجمه فارسى ۱۳۸۴)، اريك فروم و جرم شناسى انتقادى: فراسوى جامعه تنبيه گر (۲۰۰۰)، رايا دونايوسكايا، قدرت منفى  بودن: منتخباتى درباره ديالكتيك در هگل و ماركس (۲۰۰۲)، و متونى از رزا لوكزامبورگ (۲۰۰۴). اندرسون علاوه بر كار بر روى مجموعه آثار ماركس- انگلس (Marx-Engels Gesamtausgabe) (MEGA) در حال تكميل كتابى است با نام «ماركس چندفرهنگى: تحرير لبه هاى جهانى شدن». مقاله حاضر ابتدا در «باز انديشى ماركسيسم (۲۰۰۲) ارائه شد.